ربات تبادل تلگرام

ربات تبادل تلگرام . با عضویت در ربات تبادل تلگرام میتوانید با کانالهای هم رده خود تبادل کرده و اعضای کانال تلگرام خود را افزایش دهید. ✅ با بیش از صد ها کانال تلگرامی هم سطح خود تبادل کنید. ✅ دارای کانالهای زیر 1k تا 500k و بالاتر. 🔴با عضویت در ربات تبادلات، کانال شما در کانال و سایت ربات نیز بصورت رایگان تبلیغ خواهد شد.

دسته بندی: اندروید
بازدید صفحه
18k

نظرات کاربران

masoud
میهمان
masoud

آموزش بدست آوردن درآمد میلیونی بدون سرمایه
https://t.me/freeBT30

ارسال شده توسط masoud در تاریخ 1397/6/28 8:13
pa
میهمان
pa

کانال Critics Army برای دوستانی که به فیلم و سریال هالیوودی علاقه دارند
@CritcsArmy
نقد فیلم و سریال میتونید انجام بدید
نقد های برتر رو سایت قرار میگیرن
https://telegram.me/CriticsArmy

ارسال شده توسط pa در تاریخ 1397/6/13 18:16
فاطمه
میهمان
فاطمه

کانالموعضو شید تبادل کنیم
@aarambash
اشعار شاعره ای از شهر باران

ارسال شده توسط فاطمه در تاریخ 1397/6/6 7:26
faranak
میهمان
faranak

@porofailn
@porofailn

این کانال عالیهه😍😍

ارسال شده توسط faranak در تاریخ 1397/6/3 19:30
mahnam
میهمان
mahnam

پوشاک عمده پارسیان برای اطلاعات بیشتر عدد 1 را به شماره 09019694871 پیامک کنید

ارسال شده توسط mahnam در تاریخ 1397/6/3 11:22
R.F
میهمان
R.F

#قسمت اول

به نام خداوند جان و خرد

این رمان برگرفته از واقعیت است با اندکی تحلیل امیدوارم به کسانی که در این رمان نام برده میشن هیچ توهینی نشه و به دلیل اینکه این اشخاص در قید حیاط نیستند صلواتی محمدی ختم کنید


این داستان در افغانستان قبل از ظهور طالبان تا دهه ی نود رخ داده وقایعی که اتفاق افتاده کاملا واقعی هستند و به نقل از شخص قابل اعتمادی این وقایعا و ماجراها رو فهمیدم و وقتی دیدم بسیار جالب هستند و جریان هایی رخ داده که شاید ما حتی فکرشم نمیتونیم بکنیم برای اشخاص نام مستعار گذاشته میشود چون خواستار این بودند که کسی از هویت واقعی انها بو نبرد

امیدوارم که نهایت لذت رو ببرید

****

همانطور که نگاهش خیره به اب های روان رودخانه بود قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و همراه با اب رقصان به سمت پایین رفت


هر بار با یاداوردی گذشته اشک از چشمانش جاری میشد کاش میتوانست زمان را به عقب برگرداند تا کارش را تکرار نمیکرد


دورتادورش را درختان سربه فلک کشیده پر کرده بود و زیرپایش فرشی از چمن قرار داشت

با سروصدایی که از پایین می امد سریع اشکش را پاک کرد و به ان سو نگاه کرد

تعدادی دختر با کوزه های اب در دستشان داشتند به طرف او می امدند

نگاهش در نگاه دختری که دل در گرو عشقش داده بود گره خورد

دختر با گونه های گلگون لبخند کمرنگی زد و نگاهش را از او گرفت

ان دختر کم از فرشته ها نداشت صورتش به سفیدی برف میزد چشمان درشت و مشکی بینی متناسب و لب های سرخ برجسته موهای مشکی اش و ابروهای پهن و زیبا که به ان صورت گرد و کوچکش بسیار می امد تا محو شدنش خیره به او نگاه میکرد


وقتی دیگر نتوانست او را ببیند راه خانه را در پیش گرفت

به در خانه که نزدیک شد دوستش را دید

-سلام رحمان

-سلام

-فردا باید بریم پاکستان جنسا برای فروش اماده اس

-باشه پس امروز وسایل اماده میکنم

-باشه پس فردا همدیگه رو جای همیشگی میبینیم

-باش

-خدافظ

-خدافظ

وارد خانه شد عموهایش گوشه ای نشسته بودند

-سلام

-علیکم سلام،بیا بشین کارت داریم

به سمتی که عموهایش نشسته بودند رفت

روبه روی ان ها نشست

-بله

-دیگه بزرگ شدی و وقته ازدواجته مطمئنم پدرتم اگه بود دوست داشت ازدواج کنی

-یعنی چی؟

-دختری هست که زن عموهات گفتن خیلی دختر خوب و نجیبیه همین هفته برات میریم خاستگاری


-کی هست؟

-دختر کوچک شیرخان

سعی کرد از خوشحالی جیغ نکشد به نظرش اصلا خوب نبود که خوشحالیش را ابراز کند خوشحال بود بسیار خوشحال بود که بدون اینکه خودش بگوید به مراد دلش خواهد رسید


میدانست حتی اگر او هم نبود باید قبول میکرد و با کسی ازدواج میکرد که انها میگفتند

-ما فردا عازم پاکستان هستیم باید اجناس رو ببریم

-خوبه پس ما هم برات میریم خاستگاری تا وقتی تو برگردی کارهای عروسی رو انجام میدیم

ان ها رسم نداشتند که عروس و داماد در مجلس خاستگاری حضور داشته باشند در واقع والدین تصمیم نهایی را میگرفتند و جوان ها هم باید بی چون و چرا قبول میکردند


اجناس را در درشکه ای که به اسب وصل بود گذاشت گندم و جو و کمی چیزهایی دیگر و با دوستش راهی پاکستان شدند چند روزی در راه بودند و این راه را باسب طی میکردند


-رحمان چیزی شده؟

-نه چیزی نشده واسه چی؟

-تمام این چند روزو فقط میخندیدی؟

-وای سلیم اگه بهت بگم باورت نمیشه

-بگو ببینم

-عموهام امروز گفتن میخوان برن خاستگاری

-اا به سلامتی حالا واسه این اینقدر خوشحالی

-نه واسه این خوشحالم که خاستگاری کسی میرن که من میخوام

سلیم با خوشحالی به طرفش رفت و گفت

-شوخی میکنی؟

-نه به خدا راست میگم امروز میرن خاستگاری

-تو این محله شاید تو جزو اون ده نفری باشی که با کسی که خواستن ازدواج کردن

رحمان شانه ای بالا انداخت و گفت

-دوست دارم زودتر برگردم

-به محض اینکه اجناسو دادیم برمیگردیم

این یک ماه برایش به اندازه ی یک سال طول کشیده بود تمام وقت کارش شمردن ثانیه ها بود دوست داشت زودتر برگردد و به نزد عروسش برود


بالاخره روز موعود فرا رسیده بود همه در حال رقص و پایکوبی بودند

دلش میخواست زودتر عروس خانم را ببیند

جشن به پایان رسیده بود و هر کسی در حال جمع کردن وسایل و ریخت و پاش عروسی بود

رحمان به طرف اتاق مشترکشان رفت در را باز کرد و وارد اتاق شد


@royayenatamaam

ارسال شده توسط R.F در تاریخ 1397/5/13 13:02
اقای ع.خانی
عضو عادی

ساخت و سفارشات جواهرات شما با نازلترین قیمت
تلگرام: @argo_gallery

ارسال شده توسط اقای ع.خانی در تاریخ 1397/5/9 10:50
ارزانکده
میهمان
ارزانکده

💎بورس لوازم آرایشی
💎ارزانتر بخرید(بدون واسطه)
💎خرید مستقیم از ترکیه
💎با فیلتر شکن وارد شوید👇👇👇
@prqpq

ارسال شده توسط ارزانکده در تاریخ 1397/5/4 9:51
Mahsa
میهمان
Mahsa

بلاخره یه کانال فیلمای عاشقانه یوتوب رو میزاره و دیگه لازم نیس دنبال راهی واسع دانلود اون فیلما باشید . بعد یه مدت هم یه نویسنده اونجا پارتای رمانش رو میزاره . چنلش فوق العاده ست . پر از متن و عکس و کلیپ عاشقانه . زود جوین شین . @differentlife2

ارسال شده توسط Mahsa در تاریخ 1397/5/3 19:44
Narges
میهمان
Narges

یه چنل خوب برای ترفند های ارایشی
پر از فیلم های اموزشی
@BLISSIBLE_Beauty

ارسال شده توسط Narges در تاریخ 1397/5/2 14:19

نظر سنجی (میزان رضایت شما از این شبکه چقدر است)

نظر شما چیست؟

(برای اطلاع از پاسخ دریافتی نظر شما)
تصویر امنیتی
(توجه: لینک و مطالب تبلیغاتی و یا توهین آمیز تایید نخواهد شد)